|
سلام به دخترک نازم و سلام به شما دوستان نازنین منو ببخشید که مدت طولانی سر نزدم،حال من بدترو بدتر شده . از تهوع شدید گذشته ،این ضعف لعنتی داره منو از پا در میاره. تبریک میگم به مامان سمیرا که بالاخره کفشدوزکش از راه رسید. و تبریک به شیلای عزیزم بابت تولد کوچولوی نازش که ایمان دارم، زن دانا و توانایی خواهد بود مانند مادر گلش. هفته ی گذشته که بادکترم صحبت کردم گفت که احتمالا تاریخ زایمان میفته برای ۸ یا ۹ آبان. از اونروز تا به حال خدا میدونه هر روز برام یکسال گذشته با این حال زار دو هفته ی گذشته با وجود این وضعیت رفتم و سیسمونیه دختر نازمو آماده کردم که سر فرصت عکسهاشو اینجا خواهم گذاشت. یه دخمله ناز صورتی که الهی مادر فداش بشه از همتون میخوام که با دلهای پاکتون برای سلامتیه فرزند من دعا کنید که ایمان دارم برآورده خواهد شد. دوستت دارم فرزندم تو همه جان منی نوشته شده توسط سایه در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ساعت 2:43 | لینک ثابت |
سلام امشب میخوام مقداری از خاطرات این دوران بنویسم . اول برای تو گل نازم تا بدونی مادرت چه حالی داشت . اما در تمام این مدت حتی لحظه ای از وجود نازنین تو احساس پشیمانی نکرد و هرلحظه عاشق و عاشقتر بود. "که این است خاصیت عشق" و بعد برای خانمهای گل که باردارند یا قصد داشتن یک فرشته قشنگرو در آینده دارند. البته امیدوارم هیچکس این حالتهای وحشتناکو نداشته باشه ، یا اگر داشتید بدونید که تجربه به من ثابت کرد صبر و تحمل یک زن در هنگام بارداری چند برابر میشه و عشق به این موجودکوچک اما بزرگ توانی باورنکردنی به شما خواهد داد. اما بارداری من. روزهای اول چه دل خوشی داشتم ،فکر میکردم هیچ مشکلی نخواهم داشت. فکرشم نمیکردم این روزها خیلی زود به پایان خواهند رسید و ویار وحشتناکی به سراغ من خواهد آمد. هنوز یکماه به پایان نرسیده بود که من بیچاره نسبت به بوی انواع غذاها،مخصوصا فست فودحساس شدم. و مدام این چهره من بود اگر خدای ناخواسته از جلوی یه رستوران رد میشدیم ، من بیچاره دیگه نمیدونستم توی آسمون هستم یا زمین. اوائل همه میگفتن ۴ ماهگی دیگه تمومه ، سختیش همین چند ماهه. ۴ماه تمام شد اممممممممممما!!! بعد شروع شد که : ۶ ماهگی حتما خوب میشی و همه چیز عادی خواهد شد. چهره من پایان ۶ ماهگی من تازه وارد ۷ ماهگی شدم و به حالتهای بد قبل ضعف شدید هم اضافه شده که البته در آزمایشها همه چیز عالی بود و جای نگرانی نبود. بنده خدا مادرم موقع درست کردن غذا دراتاقو میبنده و هود روشن میکنه اما فقط کافیه یک لحظه بوی غذا به مشام من برسه ،وااااااااااااااااااااااااااااااااای . اما ماهک خوشگل من ، بدون که مادرت با تمام این دردها تا اونجا که تونست سعی کرد به تو برسه تا تو قوی و باهوش به دنیا بیای. با این وجود منو ببخش اگر مادر خوبی نبودم و گاهی اوقات تو هم اذیت شدی عروسکم امیدوارم شما مادرهای آینده به هیچ عنوان دچار این حالتها نباشید و دوران بارداری شیرینیرو پشت سر بگذارید. نوشته شده توسط سایه در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 4:4 | لینک ثابت |
۲۶ اسفند ماه ۸۶ بود ساعت ۹ شب ، دلو به دریا میزنم و کیت ببی چکرو از جعبه در میارم. میترسم شهامت نگاه کردن به پاسخشو ندارم. اماااااااااا خدای من باورم نمیشه دوتا خط قرمز،آره تو توی وجود من ریشه زدی. با یک احساس غیر قابل وصف به چشمان منتظر همسرم نگاه میکنم. همسر:چی شد ؟ مثبته؟ من:آره. هردومون سر از پا نمیشناسیم و در یک عالم دیگه غرق شدیم. روز ۲۸ اسفندماه به آزمایشگاه میرم اکثر آزمایشگاهها تعطیل هستن ،بالاخره یکیو پیدا میکنیم . از منشی میپرسم تا چه ساعتی جوابش آمادس؟ جواب میده:ساعت ۱۰ م:تلفنی هم جواب میدید؟ منشی:بله ساعت ۱۰ باباییت با دلشوره زنگ میزنه چی شد؟ م:هنوز زنگ نزدم . بابایی:سریع زنگ بزن خبرشو بهم بده. م: سلام خانم ببخشید..... منشی:بله خانم مثبته. بله و امروز ۲۲ مرداد ماهه و من با تمام عذابی که در این مدت کشیدم عاشقانه منتظر ورودت هستم. عزیزم عزیز نازنینم دوستت دارم با تمام وجودم. نوشته شده توسط سایه در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 6:28 | لینک ثابت |
|
![]() عشق ترا توصیفی نیست. تنها می خواهم همینجا زیر سقف همین کلبه که امشب برایت ساخته ام با تو پیمان ببندم که برایت بال خواهم بود، نه قفس. فهرست اصلی صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو وبلاگ پیوندها بهشت کوچکی به نام خانه ما ( شیلای عزیز ) فرشته کوچولوی من ( پرستوی عزیز ) زندگی عاشقانه من (الهام عزیز ) یادداشتهای من ( ندای عزیز ) خاطرات ما ( مریسام عزیز ) قالب وبلاگ بلگفا "> |
|
|
|